#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_177
-اونوقت منم خیلی جدی گفتم بی زحمت یه پسر 10 ساله واسه من نگه دارید تا بزرگش کنم وقتی بزرگ شد باهاش ازدواج میکنم.
شمیم لبخندی میزند:کلاس از خنده منفجر شدو توام توبیخ شدی.
-تا پای اخراجم رفتم،ولی پوست کلفت بودم.
-چه روزگاری بود،حتی درد یتیما رو هم نمیفهمیدی و به تمسخر میگرفتی و حالا قرار توی بهزیستی کار کنیم، جاییکه درداش زیاده و استانه ی تحمل بالا میخواد.
-ولی ما میتونیم.
******************
-شمیم مطمئنی میخوای بیای بیرون؟اگه واسه من میای که بدون برام مهم نیست.
شمیم می اندیشد این تنها کاریست که در حال حاضر میتواند انجام دهد:نه میام.
پروین با لبخند دست میبرد و دسته ی ویلچر را به حرکت در میاورد.توی هال دامون و رشید درحال بحث اند که پروین سلام بلندی میکن .نگاه رشید و دامون از پروین میچرخد و روی شمیم ثابت میشود، شمیم ارام سلام میکند، دلش نمیخواهد صدای بلندش ضعش را رو کند.
-خب ما کجا بشینیم؟
رشید و دامون که از اشارات پروین به خود امده ، بلافاصله خود را کمی جمع و جور میکنند:بفرمایید اینجا بشینید.
پروین به محل اشاره ای رشید حرکت میکند، صندلی شمیم رادر کنار مبل قرار میدهد وروی مبل می نشیند.
-خب اینم از گلای مجلستون که ما باشیم.
رشید خنده ی مسخره ای میکند:یکی تو گل باشی؟
romangram.com | @romangram_com