#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_170
-امر دیگه ای نیست حاجی.
پروین و شمیم هردو متعجب به واژه حاجی که مرد جوان به این نام ملقب شده می اندیشند، این مرد برای حاجی شدن کمی جوان نبود؟ ولی خب این روزها حتی بچه ها هم به حج میرفتند.
-خانم..خانم..
نگاه هردوبه سمت دختر بچه ای که با سرعت قصد دارد خود را به انها برساند میچرخد.دختر نفس زنان روبه رویشان قرار میگیرد. مقنعه ی سفیدی به سر دارد، تنش را چادر سفید رنگی با گلهای ریز صورتی پوشانده و در این قالب زیبا شبیه فرشته ها شده.
-سلام، خسته نباشید.
پروین از لحن کلام دختر شاد میشود:سلام عزیز دلم، توام خسته نباشی.
-شما قرار مربی ما باشید؟
مربی او؟هردو تعجب میکنند، این دختر صحیح و سالم توی بهزیستی!؟ اما بلافاصله به وضع عادی باز میگردند.لبهای هردو به خنده باز میشود و پروین با روی بازتری میگوید:اره عزیزم.
-وای چه خوب،اخه درس خوندن خیلی دوست دارم،ولی خیلی وقته معلم نداریم.
-چرا؟
-اخه بچه های بعضیاشون مشکل دارن،
شمیم و پروین منظور دخترک را از مشکل میفهمیدند، خیلی از کودکان اینجا عقب مانده ی ذهنی بودند.
-ولی به خدا همشون خیلی خوب و ماهن، با همشونم دوست دوستم.قول میدم با شما ام دوست شن.
romangram.com | @romangram_com