#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_158
-اره، چه مرد نازنینی بود، یه چیزی فرای انسانیت، کلا این دکتر به بیماراش خیلی اهیمت میداد، یه بار که بهش اینو گفتم میدونی چی بهم گفت؟ گفت من با تک تک بیمارام زندگی میکنم، نمیدونی چقدر به توام لطف داشت؟
-معلومه که میدونم،تو مدت بستری بودنم خیلی هوامو و داشت و همیشه بهم دلگرنی میداد، حرفاش همشه حال خرابمو بهتر میکرد.
-روز اخری که رفتم بیمارستان پرستار گفت مرخص شدی.رفتم و با دکتر کامرانی در مورد وضعیتت صحبت کردم، دکتر پیشنهادی بهم داد...
شمیم متعجب شده،با کنجکاوی میپرسد:-چه پیشنهادی؟
-در واقع ادرس یه مکان؟
-کجا؟
همان لحظه صدای زنگ پیام پروین یلند شد،بازهم لبخند گوشه ی لبش نشست.
-رشیده، میگه شب میاد اینجا.
شمیم لحن صداش ناراحت است:واسه چی میاد اینجا؟
-میاد دیدن من دیگه.
-پروین جان، داوود یه مدت رفته ماموریت منم ازت خواستم بیای پیشم که تنها نباشم، این پسرا، پسرای خوبی نیستن.
-من که از رشید بدی ندیدم.
-میگم عاشق شدی بگو نه.
-عشق چیه بابا؟ این پسره استاد خنده و مسخره بازیه، منم که میمیرم واسه این مورد میخوام سرگرم شم.
-یه جوری میگی انگار بچه ای بابا تو بزرگ شدی.
romangram.com | @romangram_com