#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_143
گنگ به داوود نگاه کرد، کدام کار؟
-یعنی شمیم توخدا رو فراموش کردی؟ چی شد که به سرت زد خودکشی کنی؟
خدای فراموش شده! خودکشی!؟مهمان بودند، تنش از استرس عرق کرده بود، اما با این وجود روی تصمیم اخرش مصمم بود.بالکن خانه ی مادر داوود را به خاطر اورد، قدم اخر و پرت شدن، فریادبلند اخری و از هم مهمتر پشیمانی لحظه ی اخرش.
خدا را شاکر شد که زنده مانده.
-هنوزم باورم نمیشه شمیم،تو دیگه کی هستی؟ دو سال زندگی خودت و منو حروم کردی.
-دو سال؟
زیر لب و با کمی ترس کلمه ی دو سال را به زبان اورد.
-تو دو سال و سه ماه تو کما بودی؟
این داوود دروغگو هم شده بود،چند روز بیشتر نگذشته.او مهمان بود،، توی اتاق سابق داوود به ارین شیر داد...ارین؟ ارین پسرش بود، چهره اش را به خاطر اورد، تن لاغر و ضعیفش...
-ارین..کجا..ست؟
-مگه ارین واست مهمه؟
پوزخند داود روی اعصابش بود، ارین را می خواست:ارین...بی..ار.
-ارین تو رو میشناسه؟
سینه اش از شدت عصبانیت بالا و پایین میرفت، نفرتش از این مرد هر لحظه بیشتر میشد، خشم کل وجودش را در بر گرفت، هرچه کرد نتوانست کنترلش کند و با همان خشم فریاد زد،
romangram.com | @romangram_com