#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_142

دوست داشت زودتر از این همه کلافهای پیچیده رها شود.

(تو کل داستان شمیم واژه ی م و ز رو نمیتونه تلفظ کنه، با این تصور جمله ها رو بخونید ).

-دوست...دارم...ببینم..ش.

حالا که مقدار مسکن ها کمتر شده بود، با هر واژه ای که به زبان می اورد صورتس درد میکرد.

-من میرم بیرون شمارو تنها میزارم.

پرستار لبخندی زد و از اتاق خارج شد.

به محض خروج خود را به داوود رساند،

-سعی کنید بهش امید ربه اینده رو بدید، تا میتونید از گذشته، خودکشیش و مدت تو کما بودنش نگید.اگه این خبرا رو یهمویی بشنوه ممکنه بهش شوکه بدی وارد شه، میفهمید که؟

داوود لبخند اطمینان بخشی زد و به سمت اتاق حرکت کرد.

هیجانی سراسر وجودش را گرفته بود، کمی هم استرس داشت، قلبش دیوانه وار دیواره ی سینه اش را به ضریه گرفته بود، برای هرچه زودتر دبدن داوود خیره ی در شده،اسم همسرش بود دیگر؟ حتی چهره اش را هم به خاطر میاورد.

در باز میشود و داوود داخل، لبش باز مبشود به لبخندی از دیدن یک چهره ی کاملا اشنا.صدای داوود را که میشنود حالش بهتر هم میشود:حالت خوبه شمیم.

سری تکان میدهد، اما ذهنش پر میکشد به گذشته...گذشته لحظه به لحظه در خاطرش رنگ میگیرد و لبخندش فروکش میشود،دوست نداشت ان گذشته را...روزهای اخر زندگی مشترکشنفرت انگیز بو . بغض به گلویش چنگ زد و نفرت در وجودش ریشه دواند.

-خوشحالم حالت بهتر شده.

اینبار تنها چشمانش را تکان داد و عمیق تر به چهره ی داوود خیره شد، خوشحال بود؟ لبخند داشت پس خوشحال بود.

-شمیم این چه کاری بود تو کردی؟

romangram.com | @romangram_com