#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_96

خندیدم.... دستش رو کشیدم سمت در خروجی....

ـ تو نفسی....

ـ راه افتادی؟..

ـ دست پرورده ایم....

با شهبد و سهراب خداحافظی کردیم و راه افتادیم.....

رانددگی توی شب رو دوست داشتم ..

عاشق سکوت مطلق و سیاهی شب بودم....

شیشه رو کمی کشیدم پایین...هوای خنک آرامشم رو چند برابر میکرد...!

نگاهی به زینت کردم... به خاطر قرصاش زود خوابش برده بود....

پتوی مسافرتی رو کمی بالاتر تا زیر گلوش آوردم...





طرفای صبح رسدسم باغچه...

مستقیم رفتم توی اتاقم ...یک خواب راحت بعد از یکسره رانندگی کردن عجیب بهم مزه میداد....

برای فشردن دکمه ی کوچیک 3 سانتی دلم داشت از حلقم میزد بیرون....

بعد از سه هفته ی پی در پی...

حداقل روزی 15 ساعت در شبانه روز بالاخره نرم افزار رو تموم کردم....

همه ی مشکلات و مسایل مربوط بهش رو حل کرده بودم.....

نگاهم روی صفحه ی مانیتور ثابت شد....

خط یک سانتی که مدام روشن و خاموش میشد ، استرس رو یهم کیلو کیلو تزریق میکرد....!

چشمامو بستم....

بالاخره که چی؟...باید ببینم نتیجه ی این همه تلاش چی میشه؟؟!


romangram.com | @romangram_com