#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_81

من تحمل ندارم...!

دستهامو ار روی لبهاش برداشت و بوسید....

ـ نکن زینت...

دیگه زندونی کردن اشکهای لجباز و خودسرم غیر ممکن بود...!

ـ کی گفته این دخترک من دلسنگ و بی رحمه؟....کی گفته؟ ها؟....

با دستاش اشکامو پاک کردو با خنده گفت:

ـ ببینم اون دوتا جونور پی برام خواب دیدن که تو رو واسطه کردن؟!

" آره...شاید گذشتن خیلی راحت تر باشه"

سرمو تکون دادمو یه نفس عمیق کشیدم....

ـ نقشه ریختن که تو رو با کمک من از عمارت د َک کنن؟

خندید.....

ـ خب حالا تو هم قرارخ با من دَک شی؟

ـ با اجازتون....

ـ پس ارزش داره....

غذاشو توی شوخی و خنده خورد...قرصاشو هم پشت بندش....!

چراغ کنار تختش رو روشن کردم...

بعد از دراز کشیدنش از اتاق بیرون اومدم...

اس ام اس زدم به رستاک:

" بیداری؟....خواستم بگم فردا میرم باغچه...زیتن رو هم میبرم...احتمالا چند هفته بمونم"

همین!...

سندش کردم....بعد از چند ثانیه صفحهی گوشیم روشن خاموش شد...

زنگ زده بود...


romangram.com | @romangram_com