#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_80

برگشتم سمتش...

چادر و جانمازش رو جمع کرد و گذاشت توی پاتختیش....!

ـ بیا بشین....

کنارش نشستم....

مثل فرشته هاست...اصلا خود فرشته است...!

هوس آغوش مادر رو کردم....

آغوش زینت شبیه ترینش بود...!

بی حرف سرم روی روی سینش گذاشتم....

اونم بی حرف منو توی آغوشش پذیرفت...!

چی توی این آغوش هست که تب تند حسرتم رو به مزه ی شیرین آرامش تبدیل میکنه؟...

سرمو از روی سینه ی مادرانه اش برداشتم....پیشونیم از محبت های بی دریغش گرم شد....

ـ غذاتو باید بخوری....

غمگین نگاهم کرد.... دستام توی دستاش جا گرفت.....

ـ فکر نمیکردم به این روز بیوفتی....؟ با خودت چیکار کردی دخترکم...؟

تو چشمام اش جمع شد.... سرمو پایین انداختم....

دستامو از جای خوبش بیرون کشیدم و سینی غذا رو روبروش گذاشتم.....

ـ باید همشو بخوری... راستی شهبد و سهراب...

ـ غوغا....

لال شدم....!

ـ هیچی از خدام دیگه نمی خوام...خوشبختی از این بالاتر که برام دخترانه خرج میکنی؟...که شخبد و سهراب پسرانه خرجم میکنن؟.....که طعم حسرت نداشتن فرزند برام دیگه تلخ نیست؟....که....

دستامو روی لبهاش گذاشتم....

من تحمل شنیدن این حرفها رو ندارم......


romangram.com | @romangram_com