#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_75

طوری صندلی رو به عقب هل دادم که با صدای بلندی به زمین برخورد کرد...

با تمام وجودم دویدم سمت بخش....

چشمای باز زینت ضربان رو به قلبم برگردوند...

اشک توی چشمام حلقه زد....

مریلا به رستاک خبر داده بود...

اومد جلو و محکم منو به آغوش کشید...

کنار گوشم زمزمه کرد:

ـ دیدی بیخودی داشتی خودتو نابود میکردی ....دیدی زینت حالش خوب شد...

دستامو دور کمرش گراشتم ...

محتاج نوازشاش و خواهرانه خرج کردناش بودم....

ـ هیش اروم باش....توی این ده روزه دستی دستی داشتی خودتو از بین میبردی...

بعد از ده روز زبونم تکون میخورد..!....

دستای مردونه ای منو از آغوش مریلا کشید بیرون...

آغوش مردونش امن ترین و آرامش بخش ترین جای دینا برای من بود....

ـ زندگیه سهراب...نمی خوای حرف بزنی؟...مردم از سکوت مرگبارت....

اولین لبخند بعد از ده روز...

ـ ببخشم...

سهراب یه اخ بلند گفت و منو تقریبا توی بغلش سفت و سخت فشار داد....

***

حال زینت بهتر شده بود . یک هفته ی دیگه هم توی بیمارستان بود و بعد از تثبیت وضعیت قلبش مرخص شده اما به شرط وشروط های زیادی....

توی این مدت اصلا از همه جا بیخبر بودم...

تمام کارام روی هم تلمبار شده بود...


romangram.com | @romangram_com