#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_72

ـ زنده اس مگه نه؟....

چرا طرز نگاهش آشنا شد...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی آشنا ....

یه بار دیگه همین نگاه رو به چشم دیده بودم.....

دستام شل شد.....

زیر لب زمزمه کردم...

ـ زینت حق نداری بری.....حق نداری بی اجازه ی من جایی بری....

صدای دکتر توی گوشم که نه توی کل وجودم اکو شد......

صدای دکتر توی گوشم که نه توی کل وجودم اکو شد......

ـ سکته ی خفیف قلبی...تلاشمون رو کردیم اما با توجه به سکته ی قبلی که داشتن......

سکوت.....

نگاهم کشیده شد روی لبهایی که قصد ادامه دادن نداشت ...

خیره به اون لبها بودم ...

بگو زندهاس....بگو....یالا....

ـ حالش اصلا خوب نیست ...همه ی کارهایی رو که میشد انجام دادیم فقط باید دعا کنیم که خدا.....

شدم خرمنی که اتش افتاده به جونش....

داد زدم....

محکم...از روی بغض.....

ـ خفه شو.....نه به تو و نه به اون خدات نیازی نیست.....اون زنده میمونه...باید زنده بمونه...تو که نمی تونی وظیفتودر قبال بیمارت درست انجام بدی کم کاریتو با دعا کردن توجیه نکن....خدا بیکار نیست دعای منو تو رو گوش بده...خدایی نیست که....

دستهای سهراب روی دهنم قرار گرفت و بعدش کشیده شدم توی آغوشش...

میخواستم ادامه بدم..

جیغ بزنم بگم من از خدات جیزی نمیخوام....


romangram.com | @romangram_com