#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_71

نگاهم سمت ماشینی که با سرعت از حیاط خارج شد ، رفت....

فقط میخواستم برسم به زینت.....

چی پوشیدم....؟

چچوری رفتم...؟

از کجا فهمیدم که کدوم بیمارستانه....

نمیدونم.....

فقط زمانی به خودم اومدم دیدم توی آغوش سهراب دارم میلرزم.......

ـ سهراب ...نمیشه....نمیزارم که بشه....نمیزارم.....

یک بار دیگه راهروهای بیمارستان ....!

انتظار پشت در اتاق عمل....!

تجربه کرده بودم.....

ـ سهراب...

چنگ زدم به بازوی سهراب....سهرابی که از دریای چشماش خون میزد بیرون....

ـ جانم غوغا....جانم خواهرم.....

ـ نمیزارم....نمیزارم زینت بره.... حق نداره که بره.....

اشکای سهراب میچکید روی گونش.....!

نه نمیشه.....

در اتاق عمل باز شد.....

نفهمیدم چطور از آغوش سهراب پیدم بیرون و یقه ی دکتر رو گرفتم.....

دستای دکتر روی دستام قرار گرفت....

لال شده بودم.....

فقط یه کلمه....


romangram.com | @romangram_com