#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_61
ـ به به....خانوم خانوما....خوب خوابیدی؟...
سهراب برگشتو و نگام کرد....
تمنا ازش جدا شدو اومد سمتم... باهام دست داد..
ـ خوبی غوغا جون؟...
دستشو فشار دادم
ـ خوبم.عزیزم....
سهراب پیشونیم رو بوسید...
ـ میبینم بی من صفا سیتی راه انداختین؟
شهبد روی صندلی نشست...
ـ اکه نمی اومدی الان.، میخواستم بیام دنیالت....
سهراب باز رفت تو جلد دلقک بازیش....
ـ خب خب...باربی کیو هم راه افتاد...زینت جونم داره وسایلا رو میاره پس الان یه ذره عشق و حال بد نیست....موافقید؟.
از آلاچیق رفت بیرون...
در ماشین رو که نزدیک آلاچیق پارک کرده بود رو باز کرد...
سیستمش رو روشن کرد و صداشم تا انتها برد.....
با شنیدن آهنگ اونقدر خندیدم که اشکام راه افتاده بود....
زینت با سینی بزرگی وارد آلاچیق شد و مدام سرشو از روی تاسف برای سهراب تکون میداد...
تمنا و سهراب هی بالاو پایین میپریدن....
روانی روانیتم
زود باش بگو که من کی تم
تو همه ی زندگیمی
زود باش بگو که زندگیتم
romangram.com | @romangram_com