#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_60

پیشونیم رو بوسید....

ـ ساعت 11. عزیزم....

بلند شدم نگاهی به ساعت کردم....

عجیب بود ویلا ساکت بود.....!

ـ زینت بقیه خوابن؟...

زینت بلند شدو با خنده جوابم رو داد....

ـ نه فقط تو اون تمنای خواب آلود ، خواب بودین..... سهراب و شهبد و ساعت 9 بیدار شدن... الان بساط کردن لب ساحل....

از روی تخت پریدم....

ـ یواش دختر....مثلا دیروز بیمارستان بودی...

ـ نترس زینت....بادمجون بم آفت نداره....

رفتم حموم....

بعد از دوش یه شلوار جین مشکی با یه بلوز سبز پوشیدم.....

نیم ساعتی فر کردن موهام طول کشید...

یه رژ مات مسی رنگ با خط همیشگیم کشیدم...

یه دوش کامل با عطر مورد علاقم هم گرفتم....

از پله ها اومدم پایین.......

قشنگ سرو صدا ها به گوش میرسید.... تمنا هم بیدار شده بود....

رفتم توی حیاط سهراب و شهبد هر دو ست سویشرت با شلوار راحتی ،پوشیده بودن...

سهراب آبی رنگ و شهبد خاکی رنگ.......

رفتم سمتشون ... داشتن باربی کیو راه مینداختند....

تمنا از گردن سهراب آویزون شده بود

شهبد منو دید....


romangram.com | @romangram_com