#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_289

زینت لبخندی به روم میزنه و باخنده جوابمو میده...

ـ هرچی تو بخوای خانمه عمارت......

دلم غنج میره از صفتی که به کار برد...دوسش داشتم خیلی زیاد......

رو میگرم و از خونه خارج میشم....

سهراب و تمنا و شهبد کنار بابا منتظرم هستن....

ـ بیا دیگه....لاک پشت جات بود تا الان دو دور رفته و برگشته بود...فس فسو....؟

سهراب در حالیکه دسته تمنا توی دستاش محکم بود این حرفو بهم زد....!

********

چهار ماه پیش سهراب با تمنا عقدکرده بود و قرار بود تا هفته ی دیگه عروسیشونو بگیرن....

زودتر از اینها میخواستن اقدام کنن ولی حال و روز من و بابا باعث شده بود همچنان انتظار بکشن.....!

و شهبد هم توی این مدت برای خودش کسی رو پیدا کرده بود که بتونه به قوله خودش ارامش رو بهش هدیه بده....و من از حسه خوشبختیه که ادمهای دوربرم رو غرق کرده واقعا خوشحالم......

شهبد مثله همیشه با لبخندش سهراب رو همراهی کرد...

خنده ای کردم تا مطمئنشون کنم دارم برمیگردم به زندگی....هر چند جون کنده بودم تا برسم به این مرحله.....!

ـ خیلی خوب لازم نکرده مثه پیرزنا غر غر کنی...

به بابا که رسیدم پیشونیم گرم شد از محبتش....

اگه این چند ماه رسیدگی مستقیم و حضوره پر رنگش نبود من حالا حالاها جنازه بودم......

هم جای پدر بودنش برام مایه گذاشت هم جای عشقی که به اختیار خودم، از خودم محرو و دور مونده بود.....!

ـ بریم؟...

از ذهنم کشیده شدم بیرون...

بس بود هرچی با خودم خلوت کرده بودم....

سهراب و تمنا و شهبد با یه ماشین و منو بابا هم با ماشینه من سمته خونه ی حاج بابا حرکت کردیم.....قرار بود همراه اونا به بهشت زهرا بریم.....

سه ماه بود که همراهیه خانواده و اونهارو پذیرفته بودم.....


romangram.com | @romangram_com