#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_288
امروز پنج شنبه است......یعنی روزه دیدار مامان و سپهر...!
صدای ملودیه گوشیم توی اتاق پر میشه....
برش میدارم و با لبخندی که چند روزه فهمیدم حسابی جاش رو لبهام خالی بوده جواب میدم.....
ـ سلام حاج بابا...
ـ علیکه سلام عزیزه دل....خوبی دخترم؟...
خوب؟
آره خوبم....مگه میشه یه زندگی رو دوباره شروع کنی و حالت بد باشه...؟
ـ خوبم حاج بابا...شما چطورین؟
ـ الحمدالله ما هم خوبیم...میای امروز دنبالمون بابا جان.؟
سمته مانتوم که روی تخت گذاشتمش میرم و برش میدارم....
ـ آره حاج بابا...تا یکی دوساعته دیگه پیشتونیم....رسیدم دم در بهتون خبر میدم.....
ـ سلامت باشی بابا جان....منتظریم دخترم....خئامگهدارت....
ـ خداحافظ...
مانتو رو پوشیدمو و همونجور که مشغوله بستنه دکمه هاش بودم به سمته در اتاق رفتم....
ـ زینت جون...؟
ـ جانه دلم...حاضر شدی؟
ـ اره ...بابا اینا کجان؟
ـ بیرون مادر...
ـ باشه...فعلا...
ـ به سلامت...
قبل از اینکه از سالن خارج شم دوباره سمته زینت بر میگردم و صداش میزنم...
ـ امم...میگم واسه امشب زیاد تدارک نبین...یه مدل غذا هم کافیه.....
romangram.com | @romangram_com