#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_284
ـ آخ...داش یادم میرفت...
برگشت و به یکی از بادیگارداش با سر علامتی داد.....من این وضعیت رو نمیپسندم.....!
یه چیزی درست نبود......!
بعد از چند دقیقه از پشته یکی از ماشین ها کیسه ی بزرگی آوردن....
تمام تنم چشم شد......
و بعد از اون نفسم بود که رو به محو شدن رفت......!!!!!
غوغا رو وحشیانه از پشت همون ماشین بیرون کشیدن و وحشیانه تر اونو جلوی پای عطایی پرت کردن......!
قلبم از درد داشت منفجر میشد.....خواستم به سمتش برم که اون دوتا غولتشن سد راهم شدن...
_ خب اینم از کالاهای مبادلاتیمون سرگرد.....!
غوغا خوب نبود.....!
تاپی که رد خون های خشک شده ی تنش بود....برهنگی های بدنش پر بود از رد شلاق......!
همونطور کنار پای عطایی افتاده بودحتی زحمت یه تکون هم به بدنش نداد.....!
توی دلم وحشت و ترس جیغ میکشیدن....!
_ من ادم خوشقولی هستم سرگرد....فلش رو لطف کن که هر دومون خیلی کار داریم....
نگاهم میخ اون دختری بود که انگار نبود...!
رد نگاهم رو عظایی از پشته شیشه های دودی شده تشخیص داد.....
خم شدو با یه حرکت غوغا رو از زمین بلند کرد....سر غوغا هنوز پایین بود....
لعنتی...!
چرا اینقدر این موقعیت مشکوکه....!
_ فلش سرگرد...یالا.....
دوتا فلش ها رو از جیبه کتم در اوردم...یکی از بادیگارداش سریع اونارو ازم گرفت یه لب تاپه همراهش متصل کرد.....
_ پس شهاب کجاست؟....
romangram.com | @romangram_com