#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_283

بعد از حدود چهل دقیقه روندن به محله مورد نظر رسیدم ...سه ماشین منتظرم بودن گویا....!

سخت و محکم مثله همون یاسر معروف از ماشین پیاده شدم .....

عطایی توی یکی از ماشین ها نشسته بود و خیره بهم بود....

با نگاه گذرایی تعداد تقریبیشون دستم اومد....

چند قدم به جلو برداشتم که دوتا از بادیگارداش چلوم سبز شدن و سد راهم شدن....

از ماشین پیاده شد....

ـ چطوری سرگرد؟.....

عینکم هنوز روی چشمم بود ولی از زیر این نگاه دودی هم میتونستم خشم و عصبانیتم رو روانه ی چشمای مرد روبروم کنم.....!

اومد جلومو دستشو سمتم دراز کر ...

ـ خیلی وقت بود که انتظار همچین دیداری رو میکشیدم سرگرد حسینیه عزیز....!

به دست دراز شدش نگاه کردم...دوست داشتم همین جا گردنشو بشکنم .........

ـ فکر نمیکنی باید کمی بیشتر مبادی اداب باشی.....؟

پوزخندی زدم.....

ـ از وحشیه مثله تو همچین حرفی بعیده......

خنده اش به اسمون رفت و من حرصم رو دندونام خالی کردم......عوضیه.....!

یه حسه ناشناخته ای داشتم.......یه چیزی این وسط درست نبود ....یه جای کار میلنگید....عطایی نباید اینقدر خونسرد باشه....اینقدر راحت باشه و بدون هیچ استرسی رفتار کنه....

توی این سالها کاملا تونسم خونسردیه کاذب رو از وحقیقی تشخیص بدم.......خونسردیه عظایی متاسفانه از نوعه حقیقی بود و این جای نگرانی داشت......!

این حسه امنییت هطایی حسابی منو کلافه کرده.......

قیافش حالیت جدی گرفت و سوالشو گفت:

ـ فلش....؟

ـ شهاب و .....

میون حرفم پرید...!


romangram.com | @romangram_com