#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_280
خدایا.....
خدایا من اینجا چیکار میکنم؟..... خدایا دیگه قراره چه اتفاقی برام بیوفته......پس کی ظرفیتم تموم میشه....؟ خستم ...میفهمی خسته...؟!
با من باش.....
فقط همین یک بار رو به من نگاه کن و به حرفم گوش بده....!
سهراب الان چه حالی داره...بابام چی شد؟.....
خدایا.....!
ـ خوابیدی ؟....
چشم باز کردم....برای چند ثانیه از این مکانه لعنتی دور شده بودم وچقدر خوب بود.....!
مردی که از ظاهرش میشد حدس زد پزشکه داخله اتاق شده بود و کنار تخت ایستاده بود.....
با اشاره ی اون حیوونه وحشی شروع به باز کردنه وسایلش برای ضدعفونی کردن زخمام و عوض کردنه پانسمانشون ؛ کرد....!
نگاهی به اون روانی انداختم......با خیاله راحت لم داده بود....!
ـ برو بیرون.....
کمی با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه صدای کریهه قهقه اش دیوارهای اتاق رو لرزوند......
ـ تو خیلی جسوری...جسارتت مثله زیباییت یکتاست......داری از اتاقه ی خونه ی خودم منو بیرون میکنی؟....
و دوباره خندید.....
قبل از اینکه دهنم رو باز کنم و هرچیزی رو که لایقشه بارش کنم ؛ بلتد شد و از اتاق رفت بیرون.....
رد شلاقهایی که زده بود حسابی توی چشم بود....بعید بود به همین زودی ها ردشون بره.....!
ای کاش میشد بخوابم و بعد از بیدار شدنم بفهمم این اتفاقات همش خواب بود.....!
" یاسر"
ـ یاسر.....
با لباس سفید رنگی روبروم ایستاده بود....
موهاش آزادانه رها بودن..... رهای رها....
romangram.com | @romangram_com