#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_278

چند نفر اومدن و مثلا به حاله داغونمون رسیدگی کردن....پای اون مرد فقط با پارچه ای ضخیم محکم بستن و به من یه مسکن قوی تزریق کردن.....!

خیلی سعی کردم هوشیار باشم اما چشمام سنگین شدن و من نفهمیدم چی شد.....!

*********

بوی ادکلن سردی به مشامم خورد....

چشمام رو باز کردم....

مرذی نسبتا جوون و خوشتیپ روی تخت و تقریبا کنار من نشسته بود و منو نگاه میکرد.....!

چند ثانیه زمان لازم داشتم تا بفهمم کجام و چه اتفاقی برام افتاده....! یادم اومد....!

بی توجه به اون نگاه خیره به اطرافم نگاهی انداختم.....یه اتاق متوسط سفید رنگ....ه اتاق معمولی....

ـ فکر نمیکنم چیزی که دنبالشی رو بتونی اینجا پیدا کنی....؟

صداش چقدر اشنا بود برام....؟!

گیج و مبهوت فقط بهش خیره شدم......!

لبخند زد....

حسه بدی بهش داشتم.....یه حس ازار دهنده...خواستم بلند شم...تمام تنم به انی تیر کشید و از درد منقبض شد....دستشو پشتم گذاشت و کمکم کرد بشینم....اما دستاش روی رد شلاق بود...!

ـ آخ....

بی حرکت شد چند ثانیه....بعد از نشستنم روی تخت به حرف اومد.....!

ـ وقتی عصبانی میشم دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم....تا خالی نشم متوجه نمیشم چیکار میکنم......!

و من هنوز از حرفای این مرد سر در نمی آوردم.....

بیشتر بدنم باند پیچی شده بود....!

دوباره خندید.....

اشاره ی به بدنم کرد و ادامه داد..:

ـ زیادی عصبی بودم انگار......درد زیادی و متحمل شدی.....!

سکه افتاد....


romangram.com | @romangram_com