#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_274
مرد سیاه پوش که الان هویتش برام کاملا مشخص شده بود با یه سطل فلزی کنار غوغا ایستاد.....
طعمه تلخی رو روی زبونم حس کردم...
تمام تنم از ترس هیچ واکنشی نشون نمیداد...از ترس..؟!!!!!!!!!!
ـ این دختره ی چموش مطمئنا نمیدونه وقتی اب یخ روی بدن لخت انسان ریخته میشه ؛ صدای ضربه های شلاق به بهترین سمفونیه دنیا تبدیل میشه...؟مگه نه جناب سرگرد....؟ تجربشو داشتی...درست نمیگم...؟
نفسم قطع شد...
سر غوغا از ترس بالا اومد.....درخشندگیه چشمای وحشیش دلم رو زیر و رو کرد....
ترسیده بود...
اون آشغال بی همه چیز به یکباره لباس تنه غوغا رو از وسط به دونیم پاره کرد....و من حس کردم دلم از وسط به دونیم شد.....
دستام مشت شدن و آرزو کردم اونی رو میخوام ببینم ؛ نبینم.....!
سطله پر از اب یخ رو پر شتاب روی بدنه عریان غوغا ریخت...جیغه غوغا تمام فضا رو پر کرد.....
با دیدنه شلاقه چرمی که به دستش دادن نفسم توی سینم حبس شد....!
خدا خدا میکردم نکنه اون کاری رو که با من کرد.....!
نکنه....
اما دسته اون بالا اومد و دله من تیکه تیکه شد میون جیغ و اشک و خونهای راه گرفته از بدنه عزیز ترینم....!
چشمام شیشه ای شدن...
اشک ریختنه بی محابا هم نعمتی بود....حالا من با تمام وجودم خواهان این نعمت بودم....
......
تصویر ویدیو پرژکتور خیلی وقت بود که سیاه رنگ شده بود....
اما من همش تصویر های جند دقیقه ی پیش رو از قاب اون چهار گوش مربعی میدیدم....!
ـ سید....
الان نمیتونستم ...اصلا نمی تونستم....مغزم از کار افتاده بود ...هنگ بودم....
صدای گوشیم منو از هپروت در آورد.....رد نگاهم روی صورت سرهنگ فرو اومد....چشمای سرهنگ خیس بود....
romangram.com | @romangram_com