#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_273
ـمیبینی؟....این درمقابله بلایی که میخوام سرش بیارم ؛ یه خراش کوچیک هم به حساب نمیاد....و اما.....برسیم به اصله کاری.....میدونم خیلی کنجکاوی بدونی الان کجاست......
دلم دیوونه وار میزد....
خدایا فقط سالم باشه....فقط سالم باشه.....
زاویه ی دوربین عوض شد...
یه جای تاریک رو نشون داد....کم کم نزدیک شد...
دیدمش...دیدنی که ای کاش اتفاق نمی افتاد...!
فکم به همراه رگ و دست و گردنم منقبض شد.....
احساس میکردم که توان ایستادن روی پاهام رو ندارم....
روی صندلی نشستم...
دستاش رو..دستای سفید و ظریفش توی طناب ضخیمی گرفتاره بود...!
فضاش خیلی تاریک بود و فقط نور مستقیمی روی صورت و بدنش تنطیم بود...
سرش پایین بود و موهاش ازرافش ریخته بودن...
ـ خب سرگرد..این هم از اصله کاری ..دخترخ سر سختیه اما نه به سرسختیه نفوذیت...!قول میدم نذارم بهش بد بگذره البته اگه دختره خوبی باشه...تا حالا که همش وحشی بازی از خودش درآروده...!
آخ ...غوغا...توروخدا سرتو بالا بگیر دختر.....فقط یه لحظه....محضه رضای خدا فقط یه لحظه بزار صورتتو ببینم...چشماتو ببینم.....!
مرد سیاه پوش جلوی دوربین اومد.....
ـ میخوام یه صحنه رو با تمام لذت هردومون ببینیم.... نظرت چیه؟ این دختر کوچولوی تخس و صد البته جذاب با من راه نمیاد....ببینم میخوای تنبیهی رو که براش در نظر گرفتم رو ببینی؟
دلم داشت از حلقم میزد بیرون....
تمام بدنم چم شد....قسم میخورم که برای اولین بار لرزیدن بند بند بدنم رو حس میکردم....
علیرضا از تغییر حالتم فهمید اوضاع از چه قراره....سریع بلند شدو و با بقیه بچه های گروه از اتاق رفت بیرون...از اینجا به بعد دیگه لزومی به موندنه اونا نبود....!
فقط من. سرهنگ توی اتاق بودیم...
تجربه ی مذخرف به ههمون نشون داده بود که شاهد صحنه های خوبی نخواهیم بود....!
romangram.com | @romangram_com