#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_271
دویدم سمه ماشینم و دیوونه وار تا مرکز قصد روندن کردم.....
نمیزارم.....توی راه تصویرش ...نگاهش ...صداش......مثل یک نوار ضیط شده جاوی صورتم در حاله پخش بود.....
نگه داشتم تمام دردمو با فرود اوردن مشتام به فرمون ماشین خالی کردم.....
داد زدم...مثل مردی که تمام عمرش رو به باد فنا داده....
قمار کرده و تمام زندگی رو باخته.....
***********
برگه های پخش شده روی میز و کلافگی توی صورت بچه ها باعث متشنج شدن بیشتر حالم و اوضاع به وجود اومده میشد....
24 ساعت از نبودنش میگذشت و این ساعتها طولانی تر از سال بودن برای من....
دستم به هیچ حا بند نبود.....نفوذیمون جواب نمیداد و در دسترس نبود....
خونه هایی که تحت نظر داشتیم هیچ کدوم مورد مشکوکی نداشتن.....دستم خالیه خالی بود.....!
به بانداژ سفیدی که دور دستم پیچیده بود نگاه کردم....دیشب همین موقع ها توی بغلم بود.....
گفته بود دوستت دارم...گفته بود و آتشی زده بود به دنیام.....
دستم بالا اومد و روی لبهام نشست....دیشب همین موقع ها.....
چشمامو بستم.....درد طاقت فرسای دستم مانع از مشت کردنش نمیشد.....
لعنت به من....لعنت....!
هوا کم بود..... قحطی زده بود انگار......!
ـ یاسر....یاسر.....
صدای نگران و هول علیرضا منو از قعر بدبختیام کشید بیرون....نفس نفس میزد...رنگش مثله گچ سفید شده بود....
بعد از چند ثانیه سرهنگ و چند تا از بچه های تجسس هم وارد اتاق شدهند.....
علیرضا اومد سمتم.....
علیرضا اومد سمتمو پاکت سی دی رو به طرفم گرفت...
نگاهم توی سکوت کشیده شد روی سی دی....
romangram.com | @romangram_com