#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_270

یه مرد سیاه پوش به طرفم خم شده بود . پارچه رو با تمام قدرت به صورتم فشار میاورد....

از ترس تمام سیستم بدنم قفل کرد......

یاسر

فقط چند ثانیه زمان میخواستم تا به خودم بیام...!

تا بتونم بفهمم که این لحظات واقعی بودن یا رویا...!

هنوز هوا نم نم بارون داشت و سرما سوز مینداخت تو تن ؛ اما تن من پر بود از گرما ...گرمای یک بوسه که نه ؛ گرمای حس عاشقی که طعمش عسل تر از هر عسلی بود...!

دست بردم روی لبهایی که تا چند ثانیه ی پیش پذیرای عاشقانه ای خوشمزه ای بود......

چه کردی با من غوغا؟چه کردی؟....

سرمو بالا گرفتم....

خدایا این نزدیکی نه از روی هوس بود و نه از روی شهوت ...سراسر مملو بود از عشق و دوست داشتن.....

دلم با دلش محرم ترین بود امشب......

خدایا ازم نگیرش ...حالا که اعتراف کردم ازم نگیرتش....!

جیغ لاستیک هایی که از توی کوچه اومد و به گوشم رسید تا ته دلم رو زیرو رو کرد.....

برگشتم و درو باز کردم....

ماشین سیاه رنگ شاسی بلندی ته کوچه ناپدید شد.....

در باز شده ی سمته غوغا دلم رو آشوب کرد.....

کیف و کتم و شال روی سرش که روی زمین افتاده بود ؛ نفس رو برام نایاب کرد....امکان نداشت.....

سرمو چرخوندم و دویدم سمته محافطایی که قرار بود بیست و چهار ساعت کشیک باشن....!

جسم بی جونه سه نفرشون رو کنار ماشین پیدا کردم.....

پاهام تواناییخه نگه داریه جسمم رو نداشتن.....نشستم.....!

خدایا.....

چه تقدیر پر فراز و نشیبی برام داری رقم میزنی.....!


romangram.com | @romangram_com