#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_260

وقت اعتراض بود.... وقت خالي شدن حرفهاي تلمبار شده بود......

_" ببخشيد كائنات...من وقت قبلي ندارم...اما اونقدر پرم كه سرزده مزاحم خالقم شدم...حقتان محفوظ فقط كمي براي دلم پارتي بازي ميخواهم...ميش.وود...؟"

_ بهم برش گردون....ميشنوي....بهم....برش...

برگشتم سمتش....يه چتر بالاي سرش بود.... اما چشماش مثه اسمون باروني بود....

_ خدا بزرگه دخترم.....

مثل بمب ساعتي كه زمان انفجارش رسيده منفجر شدم...

_ آره..خيلي بزرگه...اونثدر بزرگ كه منو نديده..حالا هم نميبينه.... خدا بزرگه....خيليم بزرگه....

سرمو سمت اسمون بردم....

_ آهاي ...تويي كه بزرگي ...پس چرا نشونم نميدي....؟ دلم از اين همه بي كسي گرفته....

دستمو نشونه گرفتم سمت حاج بابا...

_ اين بنده ي خوبت ازت خيلي طرفداري ميكنه...معلومه كه خيلي خوب بهش رسيدي....بهم ثابت كن.....به منم برس.... مگه من چي ميخواستم....؟ چي ميخوام الان....؟

رفتم و روبه روي حاج بابا ايستادم....

انگار خداش بغل دستش ايستاده و منو ميبينه...!

_ هر چي دوست داشتم از بچگيم گرفت... عاشق خنده هاي مامانم بودم... شيرين زبونياي سپهر.....اما اون ازم گرفتتشون...خداي تو به نامردي ازم گرف... صداش زدم...اشك ريختم و ناله كردم.... اما گوش نكرد...خداي تو به من گوش نكردنديد...منو نديد...منو با بدبختيام تنها گذاشت....باهاش قهر كردم....گفتم حالا كه تو منو نميخواي منم نمي خوامت....حاج بابا مگه نمي گفتي خدا بنده هاشو تا ظرفيتشون امتحان ميكنه...ديگه چقدر ظرفيت دارم ها؟...نكنه شدم مصيبت سنج كه ببينه استانه ي تحمل انساني كه فريده چقدره؟....من ديگه توي اين امتحان دووم نميارم...توي امتحاناي قبليم رد شدم.... ببين...اينم نشونه تجديديامه.....

خط هاي يادگاري كه روي جفت دستام موندگار شده بود رو نشونش دادم...هر چند كه اين خط ها رو خيلي وقته كه ديده بود ولي خودشو ميزد به نديدن.....

_ ديدي ؟....حاج بابا خدا صداي تو رو ميشنوه...تو بنده ي خوبشي... شما رو ميبينه... بهش بگين بسمه.... ذيگه نمي كشم...بگين دست از سر روزگارم برداره...بگين يه جور ديگه امتجانم كنه....

روي دو زانو نشستم.....سرمو روي زانوهام گذاشتم و مدام تكرار ميكردم....

_ نمي كشم خدا...نمي كشم....بسه....

گرميه كتي رو روي شونه هام احساس كردم.... بدنم كمي اروم شد....اين بوي عطر رو ميشناختم...واسه همين اروم شدم...ياسر بود....

كمكم كرد بلند شم..

حاج بابا با چمايي گريونش فقط نگاهم ميكرد....

ياسر بازومو گرفتو برد سمت ماشينش.....


romangram.com | @romangram_com