#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_257
ريلا اروم از رستاك فاصله گرفت...نگاهش رنگ ترس و نگراني داشت/....
رستاك هم همين طور....
سرم رو از روي پاي سهراب برداشتم و سعي كردم بشينم..البته بيشتر با كمك سهراب....
سهراب كه قيافش به طرز وحشتناكي برزخي شده بود...!
_ اين جا چه گهي ميخوري؟
_ درست صحبت كن...
هراب انگار منتظر بود تا اين جمله رو بشنوه و دق و دليش رو سرش خالي كنه....
سمتش حمله ور شد و بي هوا كوبوند توي صورتش/....
و من هنوز مات داشتم نگاهشون ميكردم.....
_ آشغال عوضي...
شهد دست سهراب رو گرفت و كشيدتش عقب . ياسر هم رستاك رو از روي زمين بلند كرد.....
_ چته سهراب...
صداي نيش دار رستاك روحم رو زخمي كرد..._
_ رم كرده...انگار تمنا خوب سرويس نميده.....
سهراب با فريادي كه سرش زد و شهبد رو بي هوا هل داد و رفت سمتش....
همين جور ميزد و فرياد ميكشيد...
كلماتي رو كه ميگفت مثل تيرهايي بود كه از كمان خارج شده و توي دلم فرو رفته...!
اين اتفاق ها واقعيه...؟ امشب چرا تموم نميشه.....؟
_ دهنتو ببند لاشي.... همه كه مثل تو كثافت نيستن.... كه اگه الان زنده اي به خاطر اون گه كاريه كه بالا اوردي.... سر اون حروم زاده يه كه كاشتي تو شكم مريلا....
سهراب چي گفت؟.....
تاين جا چه خبره؟...
انگار تازه فهميده بود كجاست كه وحشت زده برگشت سمت من و دست از زدن رستاك برداشت.....
romangram.com | @romangram_com