#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_256

گوشا و چشمهام رو هم همينطور...

اصلا تمام حس هاي موجود تو تنم رو همراه اون تخت فرستادم توي اون اتاق....

تازه فهميده بودم كه اين سالها الكي دوري ميكردم....

بيخود عذاب دادم....

بيخود شكنجه كردم...

تازه فهميدم روزگار با اين حس نوشكفته ي من ؛ آس قشنگي رو پيدا كرده براي قمار....

چقدر گذشت رو نميدونم اما قامت مرد سفيد پوش منو هوشيار كرد...

لال بودم... فقط چشمام خيره بود تا هجي كنن كلمات رو...!

_ فشار زيادي رو داره تحمل ميكنه...باتري كه براي قلبش گذاشته شده دچار نوسانات شده...اونقدر خطرناك هست كه به راحتي نميشه اقدامات عمل رو انجام داد....به هر زحمت تونستيم كمي تحت كنترل نگهش داريم تا شرايط بدن به ما اجازه ي عمل رو بده...البتته اگه تا اون موقع.....

گمونم چنگي كه به دست سهراب انداختم رو قبلا كلماتي كه از دهن اين مرد سفيد پوش خارج شد به دلم انداخته بود...!

****

2 ساعت گذشته بود . بابا رو به سي سي يو متنقل كرده بودن....

2 ساعت گذشته بود و اما هنوز من توي همون 2ساعت قبل سير ميكردم...

سرم روي پاي برادري بود كه شونه هاش رو به خميدگي ميرفت....

شهبد و تمنا كنار من و برادري نشسته بودن كه حال و احوال الانمون دست كمي از طفلان يتيم شده نداشت....

روبه روم مردي نشسته بود كه فقط با نگاه ارومم ميكرد.....

حتي فاصله ي متريشو باهام كم نكرده بود ولي چشماش جور دوريشو ميكشيدن......

_ غوغا.....؟ شما اينجا چيكار ميكنين؟...

سرمو بالا اوردم و به ادم روبروم خيره شدم....چند ثانيه وقت لازم بود تا ذهنم تصوير رو حلاجي كنه....

اونقدر امشب بهم ريخته ام كه سرپا بودن الانم جزو معجزاته...!

رستاك كنار مريلا...نه! مريلا توي اغوش رستاك ؛ جلوم بودند....

زيادي به هم نزديك نبودند؟....


romangram.com | @romangram_com