#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_254

سهراب داشت با تمام وجودش فرياد ميكشيد و صداش ميكرد....

ومن هنوز مسخ اون جفت چشمي بودم كه پر فروغيش از پشت اون پوست نازك حس ميشد....

_ بابا....

چرا تكون نميخورد؟.... بلند تر صداش زدم.... الان چه موقع خوابه؟....

_ بابا....

سهراب نگام كرد...چشماش رنگ خون شده بود....

_ بابا مهرداد.....

چرا جوام رو نميده؟....

دست ازادم روي بازوي سهراب بند شد...

_ بابا مهرداد چرا جواب نميده؟...چرا الان خوابيده...؟

اسممو ناله زد....

_ آخ غوغا....

صداي آژير امبولانس خنجري شد كه تا ته قلبم فرو رفت....

انگار همه ي اين دقايق گذشته رويا بوده و صداي آژير امبولانس تلنگري بوده براي بيدار شدنم....

مرداي سفيد پوشي كه منو از پدري كه فقط چند دقيقه است كه شده پدرم ؛ جدا كردن....

دستاي مردونه اي كه روي قفسه ي سينه ي مردي فرود مي اومد كه تا چند دقيقه ي پيش ادعا ميكرد من نفسشم....

ماسك اكسيژني كه بعد از هر 5 ثانيه حجم اكسيژن رو به زور وارد ريه اش ميكرد دهن كجي قشنگي به من بود...!

نه امكان نداشت.....

حالا كه از خر شيطون اومدم پايين.....

حالا كه فهميدم بودنش برام حياتي تر از هواست....

نه...الان وقتش نيست...

الان وقت رفتنش نيست....


romangram.com | @romangram_com