#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_253
سرش بي جون تكون ميخورد و چشمامش منو نشونه گرفت....
دستاي سهراب توي جبي كتش در حركت بود و انگار دنبال چيزي ميگشت....
_ بابا قرصات كو....بابا...
قرص؟؟؟..................
دستاش با بيحالي سمتم بالا اومد....
شهبد رو هل دادم و دستشو گرفتم....
خيره و ناباور به صورتي كه حالا رنگ پريده شده بود نگاه كردم...زير لب زمزمه كردم...
_ قرص....؟
سهراب بلند شد و مثل ديوونه ها دويد سمت در حياط...
يه چيزي راهبند شده بود توي مجراي تنفسيم...
دستاش كم كم سرد ميشد...
چشماش ولي هنوزم چلچراغ بود....
_ غوغا...؟
سردم شد... خيلي سرد.... لرز تموم وجودمو پر كرد...
_ ببخشم دختركم....
داشت چي ميگفت..... داشت چي ميگفت؟....
سهراب سراسيمه اومد و قرصي رو به زور توي دهنش انداخت....
اما انگار دير شده بود....
چشماش بسته شد...
دستاش سرده سرد بود...
ببخشم دختركم؟.... چرا اين قدر اين صدا تكرار ميشه؟....
الان چه اتفاقي افتاده...؟
romangram.com | @romangram_com