#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_249





قدم كه توي حياط گذاشتم تمام بدنم قفل كرد...!

تصور اين صحنه رو اصلا توي خواب هم نداشتم و الان داشتم به صورت زنده جلوم ميديدم....!

اونم ايستاده بود.....!

همونطور كه من ماته بودنش شده بودم....

مونطور كه من باور نميكردم....

همونطور كه براي من حضورش غير ممكن بود....!

خواستم بچرخم...

واستم برگردم و مثل همه ي دفعه هاي ديگه كه بعد از سفر ميديدمش و خيلي راحت ازش ميگذشتم ؛ همين كارو كنم...!

اما نشد...

نتونستم.....

دلم بدجور هوايي شده بود....!

وحشيانه ميزد....وحشيانه ميتپيد...

جنگلي شده بود ميخواست به رسم تارزان از سينم بزنه بيرون...!

نه...! من ديگه اون غوغا نيستم....

دل اون غوغا از سنگ بود و غوغاي الان دبلش شده مثال موم عسل...!

هر كاري كردم قدم از قدم بردارم نشد....

درونم شده بود پر از صدا....صداهايي كه بيداد ميكرد برو...! صداهايي كه فرياد ميكشيد ديگه بس كن...!

توي اين مدت ، نبودنش و دور بودنش قشنگ حس ميشد...

با ديدن حاج بابا حسرت داشتن اون بيشتر رخ ميكشيد...

منم تكيه گاه ميخواستم...منم دستاي پر قدرت ميخواستم تا نوازش كنه...منم دلم طالبه بوسه هاي پدرانه روي سرم و پيشوني ميخواست....


romangram.com | @romangram_com