#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_216

پس چرا حسش نمی کنم.؟...اینقدر به بودنش عادت کردم که دیگه حسش نمی کنم.....

ـ نمی دونم.....

ـ یعنی چی که نمیدونم....چرا این جوری جواب میدی؟....

صداشو بلند کرد...

دوست نداشتم توی این تنهایی الانم سهراب با داد و بیداد روی اعصابم قدم بزنه....

ـ سهراب میشه سرم داد زنی؟..فقط ...فقط میخوام صداتو بشنوم همین....

چند ثانیه سکوت کرد..

و این من بودم که دوباره به حرف اومدم....

دلمو زدم به دریا.....

دریایی که ازش کیلومترها دور بودم....دیدنش و لمس کردنش شده بود برام یه رویا.....!

ـ به...به اون زنگ زدی؟...

ـ اون؟...

نیم نگاهی به مرد اخمو کردم که نشسته بود روی مبل تک نفره ی کنارم و سرش پایین بود....

ـ غوغا ...اون کیه؟

سخت بود بگم.... سخت بود حرف دلم رو بزنم....

سخت بود بگم دردم چیه...و این سهراب بود که حتی از پشت گوشی ؛ کیلومترها دورتر ازم بازم تونست بفهمه دردم چیه.....

ـ بابا رو میگی غوغا؟....

بغض داشت خفم میکرد....

تجربه ی خفگی نداشتم اما مطمئنا این حالت خفگی از نوع نابش محسوب میشد....!

ـ غوغا...؟

فقط تونستم به اندازه ی گفتن کلمه ی اره ؛ حجم اکسیژن رو از هوای اتاق کش برم....!

ـ آره....


romangram.com | @romangram_com