#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_215
ـ دیگه نمیدونم چطور تاسفمو نشون بدم تا راضی شی.....
به قیافه ی همیشه اخموش که الان زمین رو برای دید زدن انتخاب کرده بود ؛ چشم دوختم.....
ـ تو فکر شما نبودم....حرفاتون تند بود و زننده اما ولش کنین دیگه نمیخوام راجبش حرف بزنم.....!
نگام کرد...
انگار قصد داشت بفهمه به چی فکر میکنم....!
بی مکث ادامه دادم....
ـ میشه به سهراب زن بزنین...؟
چند ثانیه نگاش تو صورتم قفل شد و بعد گوشیشو از توی جیب شلوارش در اورد و شماره ای رو گرفت...!
گوشی رو سمتم گرفت.....
ـ برادرته....با خیال راحت صحبت کن....شماره ی جدید سهرابه که من فقط ازش خبر دارم.....
گوشی رو گرفتم....
ـ الو اقا یاسر.....
ـ سهراب...
چند ثانیه سکوت کردو بعد صدای پر از بهت و تعجب سهراب گوشنوازم شد.....
ـ غوغا..خودتی؟.. اره؟ غوغا؟...
ـ اره خودمم...
ـ آخ عزیز دلم....خوبی؟
خوب؟
حال الانم جزو مواقع خوب بودنمه/.؟....راستشو گفتم:
ـ نمی دونم....
ـ نمی دونی؟....غوغا چته؟....چرا صدات بغض داره؟...
بغض دارم؟...
romangram.com | @romangram_com