#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_195

داوود و حنانه همون موقع از دستشویی اومدن بیرون....

داوود سمت مردک اخمو دوید...

ـ سلام دایی...

یاسر با همون اخم وشتناکش سر داوود داد زد...

من از فریادش به خودم لرزیدم و داوود از ترس قدمی به عقب برداشت.....

ـ دایی...من...ما توی پذیرایی بودیم..خاله غوغا جیغ زد...از جیغش فرشته ترسید و گریه کرد..تا هاله اومد بگیرش سرش خورد به در کابینت .....

من بی حال توی آغوش شیر بودم.....

یاسر نفس کش داری کشید...نگاهی به صورتم کرد....

حاضرم قسم بخورم که خیلی خودشو کنترل کرد تا یکی جانان نزنه تو گوشم...!

کیفش رو همونجا رها کرد...منو با خودش کشوند توی اشپزخونه....

ـ مگه فرشته هم پیش شماست.....؟

داوود توی اشپزخونه اومد...

ـ بله دایی جون...

ـ حواست به جنانه باشه...این جا نیاین...فرشته الان کجاست...؟

ـ باشه دایی. خاله خوابوندش.....

ـ باشه برو....

داوود هم بدون هیچ حرف اضافه ای رفت و من تنها موندم با این مردک اخمو که کمه کم به خونم تشنه بود.....

کتش رو با حرص در اورد و شوت کرد روی صندلی....

چشمام رو اروم بستم..واقعا درد داشتم...هم سرم...هم دستم.

صدای محکم خوردن در کابینت باعث شد چشمام رو باز کنم....

توی دستش سینی که پر بود از باند و چسب و بتادین....!

جلوم نشست...


romangram.com | @romangram_com