#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_194

دستم توی اتیش انگار میسوخت و سرم از درد داشت منفجر میشد....

با دست سالمم اشکام رو پاک کردم...

ـ فرشته عزیزم...اروم باش...جیزی نیست...تموم شد....

ـ غوغا جون....

ـ داوود الان وقت صدا زدن من نیست.....خواهش میکنم حنانه رو یه جوری اروم کن....

ـ عزیزم فرشته کوچولوی من...اروم باش دختر خوب...

کم کم حس کردم دچار سرگیجه شدم.....یه چیز گرم و خیس از کنار پیشونیم راه گرفته بود و من اونقدر وحشت زده و ترسیده بودم که اصلا بهش توجهی نداشتم....

بعد از یه ربع فرشته ساکت شد....

البته بهتره بگم بعد از یه ربع جیغ زدن خسته شدو خوابید......

حنانه هم به لطف داوود اروم شده بود....داووود کمکش کرده بود تا بره دست و صورتش رو بشوره.....

فرشته رو با همون حال درب و داغونم روی زمین گذاشتم و پتو رو روش کشیدم....

بلند شدنم همانا و تشدید سرگیجم همانا....

نگاهی به دستم انداختم...وای ...

افتضاح شده بود....یه لکه ی بزرگ قرمز که هنوزم از سوزشش هلاک میشدم.....

دستم رو به دیوار تکیه دادم تا تعادلم حفظ شه....

به در پذیرایی که رسیدم و نفهمیدم چی شدو چشمام سیاهی رفت و کله پا شدم....

اما دستای قدرتمندی دور کمرم پیچیده شد....

سرم خیلی درد میکرد.....

به زحمت چشمامو باز کردم...مردک اخمو که حالا مثل اژدها سرخ شده بود و از عصبانیت چشم دوخته بود بهم.....

ـ این چه سرو وضعیه؟....

خواستم از اغوشش بیام بیرون که محکمتر گرفتتم و غرید سرم....

ـ چه بلایی سرت اومده؟ چرا این جوری شدی ؟...حنانه و داوود کجان؟


romangram.com | @romangram_com