#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_189

خنده ی مصنوعی تحویلم داد....

ـ اره عزیزم...

وای که چقدر این پری کوچولو خوردنی بود...عاشق لپای درشتش بودم...

_ حاج بابا بریم؟....

حاج بابا هم به یه یا الله گفتن بلند شدو حاج مامان هم با اون چادر گیپور براق همراهیش کرد.....

به من که رسید از جام بلند شدم...

ـ ببخش دخترم....

ـ این چه حرفیه حاج بابا...برین خوش بگذرونین..مطمئنم باشین ماهم خوش میگذرونیم.....

حاج بابا خندید و رفت....

زکیه چادرشو روی سرش انداخت و گفت:

_ اونکه مطمئنم ...یعنی قیافه ی خان داداش بیچارم امشب دیدن داره....از دست شما به بیابون نزده امشب کاره...

واقعا امشب براش برنامه داشتم خفن...!

نمیدونم یاسین چی به مهلقا گفت که با اخم و تخم اومد سمتم و مدام زیر لب غر غر میکرد...

تا خواست بچه رو بگیره ازش پرسیدم:

_ مهلقا چیزی شده؟...

انگار اونم دوست داشت که من ازش جریانو بپرسم......

ـ خیلی خوب میشه اگه فرشته هم اینجا میموند....میدونی اونجا شلوغه و نگهداریش توی اون شلوغی سخته...باور کن سختی نداره...غذاشو خورده...

دوست داشتم فرشته هم پیشم باشه...اما خوب واقعا چیزی از بچه داری نمیدونستم....

ـ راستش منم دوست دارم بمونه ولی زیاد سر از نگهداری بچه ها در نمیارم.....

خیلی خوشحال شد و بچه رو دوباره توی بغلم گذاشت...

ـ کاری نداره....داوود و حنانه هم هستن..تنها نیستی.....تازه یاسر...یعنی اقا یاسرم ست...راستی امشب میاد دیگه؟..

این زن داداش زیادی مشکوک میزد....!


romangram.com | @romangram_com