#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_188
زکیه پرید وسط حرفمون ...
ـ حاج مامان زودتر اماده شین ؛ تا بریم دم غروب میشه...زودتر بریم بهتره...
قرار بود حاج بابا و حاج مامان با خانوادشون برن دعوتیه یکی از دوستاشون.....البته همه به جز سرگرده اخمو.....
کلا غیر از خانوادش زیاد دم خوره فک و فامیلش نبود...
قرار بود حنانه و داوود پیش من بمونن....
یک ساعت بعد فاطمه و یاسین هم رسیدن...
توی این مدت اونا هم به سرو وضع من عادت کرده بودن....
زیا معذب نبودن...اما این وسط یه حس بدی نسبت به عروس این خانواده ؛ مهلقا داشتم....یه جوری بود ...بعضی از حرکاتش غیر قابل فهم بود برام....
ـ غوغا خانوم باز حنانه رو دیدی تو دوران بچگی سیر کردی؟
یاسین مودب و شبیه سرگرد؛ البته نه مثه اون اخمو؛ این حرف رو میزد...
ـ اره....تازه فهمیدم بچگی کردم چه مزه ای داره....
ـ عزیزم فکر نمیکنی زیادی دیر متوجه شدی؟...
مهلقا بود که با ناز همیشگی یا بهتره بگم لوندی مصنوعیش حرف میزد....
ـ ماهی رو هروقت از اب بگیری تازه است...مگه نه حاج بابا؟....
حاج بابا که تا چند دقیقه ی پیش خیلی راحت میخندید کمی گرفته تر شده بود....
البته هر وقت پسر و عروسش می اومدن این ریختی میشد...نه تنها حا بابا؛ حاج مامان و فاطمه هم همین طور بودن....
مردک اخمو رو که اصلا نمی شد تحملش کردو...
اصلا هر موقع داداشش می اومد اون غیب میشد....
حاج بابا لبخند غصه داری زد و گفت:
_ بچگی عیب نداره ...گاهی دل یاد بالا و پریدن های دوران کودکی می کنه...ادم باید بجگی کنه تا راه بزرگ شدن رو یاد بگیره...
کنار مهلقا خزیدم...
ـ میشه این فرشته کوچولو رو بهم قرض بدی؟...
romangram.com | @romangram_com