#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_178
بلند شدم...
ـ خسته شدی از هم صحبتی باهام...؟
ـ نه برعکس خیلی دوست دارم باهاتون حرف بزنم...اما نمیخوام مزاحم کتاب خوندنتون بشم....
دست به زانو برد و بلند شد....
ـ پس الا که این طوره با یه هوا خوری توی حیاط چطوری؟
بالا و پایین پریدم از ذوق...این روزها یه چیز جدید دیگه هم کشف کرده بودم..میله شدید دارم بچگی کنم...به اینکه بالا و پایین بپرم...به اینکه از ته دل جیغ بکشم...لج کنم...و گاهی برای حاج مامان نازی بریزم.....
توی تخت جا گرفتم..کنار حاج مامان و حاج بابا...کاسه بزرگ برگ سیب و زرد الو وسط بود و من تند تند ازش میخوردم....
ـ حاج مامان اینا خیلی خوشمزه ان...تا حالا همچین چیزای خوشمزه ای رو نخورده بودم.....
ـ نوش جونت دخترم....فقط مواظب باش زیاد نخورس ...دل درد میگیری....
خندیدم...
ـ بی خیال حاج مامان ...بعضی خربزه ها ارزش لرزیدن بعد خوردنشون رو دارن.....
حاج بابا اینبار خندید و شعر زیبایی رو زمزمه کرد...
می خوردن وشاد بودن ایین من است
فازغ بودن ز کفر و دین ؛ دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین من است
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره ز خاک کیقبادی وجبی است....
ـ وای حاج بابا چقدر قشنگ میخونید...چه صدای قشنگی ..اصلا شعرش معرکه بود با اینکه زیاد حالیم نشد .لی بازم به دلم نشست...ولی خودمونیم صداتون عجیب به دل میشینه...جوون میزنه ها....!
با مسلسل حرفام هر دو تاشون زدن زیر خنده.....
حاج بابا دوباره شروع کرد به خوندن...
گرچه پیریم از جوانان دل خوش تریم
romangram.com | @romangram_com