#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_177
ـ البته کاری هم از دستم بر نمیاد تا براتون انجام بدم.....عذر میخوام....
حاج مامان خندید...خنده هاش و نگاهش از جنس زینت بود ...بدجوری دلم هواشو کرده بود....!
ـ نه دخترم....کی گفته بر نمیاد.... زحمت بردن سینی چایی برای حاجی افتاده گردنت و هیج جوره نمیتونی از زیرش در بری....!
چقدر این زن با زن تصوراتم فرق داشت....با زنی که ظهر پوشیده ای داره.....
اروم رفتم و سینی رو ازش گرفتم...
توی این مدت ؛ به یمن 24 ساعت ول بودنم توی طبقه ی پایین میدونستم الان این موقع از روز حاج بابا توی کدوم قسمت از خونه است...!
وارد کتابخونه شدم. کتابخونه ای که هیچ کدوم از کتابهاش باب سلیقه ی من نبود...
پشت در ایستادم و دوتا تقه به در زدم...
ـ بیا تو...
رفتم داخل...با اون عینک شبیه داستایوسکی روس شده بود...! یه نویسنده ی عمیق ژزف نگر...!
سینی رو روی میزکوچیکش گذاشتم و حس شیطنتم گل کرد و چند دقیقه اونجا موندگار شدم.....
ـ خسته نباشی....
حاج بابا خندید و نگاهی به چایی و دیس کوچیک تسمک و خرمای کنارش انداخت...
ـ درمونده نباشی بابا...ولی کی از خوندن خسته میشه...؟
نگاهی به کتاب باز مونده روی میزش کردم...راحت 2000 صفحه ای میشد...! دست بردم و یک تیکه از تسمکی مدام بهم چشمک میزد برداشتم.....
ـ اینی که دارین میخونین نگاه کردنش مغز ادمو فیتیله پیچ میکنه چه برسه به خوندنش....!
حاج بابا خندیدو کتاب رو بست.....
حاج بابا خندید و کتاب رو بست... سینی چایی رو هل دادم سمتش ...! دست برد و استکان چایی رو برداشت و با خرما خورد...
ـ مطمئنم حداقل مغز شما از خوندنش فیتیله پیچ نمیشه....تو بیشتر از من درک میکنی دخترم....
شانه ای بالا انداختم و بلافاصله جواب دادم..
ـ چمیدونم...این جوری نگین از شما با درک تر تو عمرم ندیدم....!
ـ لطف داری بابا جان...
romangram.com | @romangram_com