#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_157
نه ...
نمیشه...هرچی من میخوام مراعات کنم بدتر میشه...چرا نمیفهمه...چرا نمیفهمه بی خبری از سهراب برای من عین مرگه....
ـ میخوام باهاش حرف بزنم....
خشن برگشت و جلوم ایستاد....قدمی عقب رفتم...نفسم از زور توی سینم حبس شد...
ـ چرا مثل طوطی تکرار میکنی؟...فارسی میفهمی؟...
چیزی نگفتم....
عقب گرد کرد و رفت...پاش رو هنوز توی سالن نذاشته بود که با شنیدن صدام سر جاش میخکوب شد....
ـ هیچی نمیفهمم...تا وقتی که با سهراب حرف نزنم هیچی نمی فهمم...طوطی که سهله مثل ظبط صوت یه سره میگم...میخوام با برادرم رف بزنم...میخوام با برادرم حرف بزنم...میخوام با برادرم...
ـ خفه شـــــــــــــــــو......
زور گوی بی منطق....!
اونقدر عصبانی بود که مثل شیر زخمی اماده ی غرش بود.... پره های بینیش از شدت عصبانیت سریع بازو بسته میشدن....
با عجله وارد سالن شد...
ـ لعنت بهت...لعنت بهت...اَه.....
بی توجه به حاج مامان و حاج بابای مردک اخمو دویدم سمت خنه وارد واد کوچیکی که مال منو این روزای نکبتیم بود ؛ شدم....
روی مبل خودمو پرت کردم...
باشه سرگرد...باشه....
کاری میکنم کارستون...!
حالا ببین...
**
زنگ در به صدا دراومد...هنوز لباسهای دیشب تنم بود ..با این تفاوت که سویی شرت رو از تن دراورده بودم...
به درک که اون با دیدنم عذاب میکشه...
در همچنان زده میشد....
romangram.com | @romangram_com