#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_156

دستش که برای گذاشتن لقمه ی نون بالا اومده بود توی هوا موند...بعد از چند ثانیهنگاه سرد و خالیشو بهم دوخت و با جدی ترین حالت ممکن گفت:

ـ دیدنش الان امکان پذیر نیست...

اب دهنم رو قورت دادم...ترسناک بود....!

ـ باید ازم خبردار شه...

ـ باید؟....

احساس کردم اکسیژن رو باید به زور بچپونم توی حلقم..!

این جور خیره نگاه کردن باعث شده بود استرس بیافته توی جونم....

ـ من میخوام با سهراب حرف بزنم....اونو از الم خبردار کنم...

چند ثانیه نگام کرد...اون تو پررویی از منه پررو سر تر بود...!

سرم رو انداختم پایین....

ـ به برادرتون خبر دادیم...در جریان هستن اما....

بین حرفش پریدم...

ـ سهراب میدونه؟...کی بهش گفتین؟...بزارین باهاش حرف بزنم....

لقمه ای که توی دستش بود رو کنار بشقابش گذاشت...

ـ مرسی حاج مامان..

ـ نوش جون پسرم...

از روی تخت بلند شدو پایین رفت...

انگار نه انگار من باهاش داشتم حرف میزدم....

بلند شدم و از روی تخت پریدم پایین...

ـ با شمام....

ایستاد اما برنگشت...

ـ یکبار گفتم خانم برادرتون در جریان هستن....


romangram.com | @romangram_com