#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_151
اخرین پله رو که گذروندم و پام سطح فالی رو حس کرد برگشت...
نگام کرد....
چهرش داد میزد که راضی نیست اما مهم نبود....! اصلا !...
چهرش داد میزد که راضی نیست اما مهم نبود....! اصلا !...
بی اهمییت از کنارش گذشتم اما سد راهم شد....
ـ خانم محترم...
ـ اسم دارم...غوغا...
نگاهم کرد...
ـ حرفامو یادت رفته؟...
ـ نه...گفتم که مدارا کردن بلد نیستم..تظاهرو ریا کاری هم همین طور...!
دستشو عصبی بالا اورد و با شصتش گوشه ی لبش رو لمس کرد...
ـ مراعات میزبان.....
بین حرفش پریدم...صدام کمی بالاتر رفت...
ـ شما مراعات مهمان کنین...من همینم...همین...!
کلمه ی اخر رو از روی عصبانیت داد زدم...مسلما اونقدر بلند بودکه ادمهای داخل پذیرایی رو بکشونه بیرون...
حاج مامان و حاجا بابا ی مردک اخمو نگاهم کردن.... سخت بود اما باید میگفتم:
ـ ببخشین که نمی تونم مراعات کنم....ببخشین که نمی تونم ریا کاری کنم...ببخشین که به زور مجبورم اینجا بمونم...برای همه ی این اجبار ها معذرت میخوام..
همه ی این حرفها رو از روب بغض زدم...اما اشک نه...! نفس نفس میزدم چون زیادی داد و بیدا کرده بودم...!
به مردک اخمو زل زدم...قرمز شده بود...برای اولین بار قرمز شدنشو دیدم.... یه کم بیشتر به جایی بر نمیخورد و به همین خاطر ادامه دادم...
ـ گفتم نمیتونم...گفتم به همین دلیلم دوری میکنم...
برگشتم و با دو خودمو به واحد رسوندم..درو محکم بستم و پشتش نشستم...
دلم سهراب رو میخواست...دلم تکیه گاهشو میخواست...من اینجا بی کس و کار ...بی پناه...نمی تونم...
romangram.com | @romangram_com