#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_150

حالم خیلی خوب شده بود...از بی اعصابی که محض ورودم گریبانم رو گرفته بود خلاص شده بودم...

چاره ای جز مدارا کردن نداشتم البته به شرط اینکه دوطرفه باشه.....!

رفتم درو باز کردم...قامت مردک اخمو جلوی درگاه در قد علم کرده بود...فکر کردم دارم خواب میبینم؛چشمام رو دوباره باز و بسته کردم...حقیقت بود ...چقدر اسپرت متفاوتش میکرد!

هیچ جوره با اون کت و شلوار پوش چند ساعت پیش یکی نبود...!

سرش بالا اومد و با نگاهم یکی شد...چند ثانیه خیره شد و بعد چشماشو به ارومی بست و روشو ازم برگردوند...!

خنگ بودنم ثابت میشد اگه دلیلش رو نمیفهمیدمٰ با یه تیشرت تنگ و استین کوتاه سرخ رنگ و موهای افشون شده جلوی این مردک اخمو ایستاده بود...!

دستشو توی جیب شلوارش فرو برد...اما قبلش مشت شدنشون رو دیدم...!

با صدایی که پر بود از عصبانیت ولی سعی در فروکش کردنش داشت گفت:

ـ سفره پهنه... بهتره بیاین پایین...

چند قدم عقب رفت و پاشو روی اولین پله که گذاشت دوباره ایستاد..

ـ درضمن کمی مراعات کنین...

اگر الان وا میدادم مطمئنا باید در اینده تن به خیلی از کارها میدادم...

ـ مدارا کردن بلد نیستم...

چرخید اما واینیستادم تا صورتشو ببینم...

برگشتم داخل و سمت سرویس رفتم..

صورتم رو شستم...

ساکم رو باز کردم و یه ست سه تیکه ی سورمه ای رنگ با نوارهای حاشیه ای سفید انتخاب کردم...

شلوار راحتیشو پوشیدم و تاپ زیریش رو تنم کردم... سوی شرت کلا دارشم همین طور...!

از روی عادت کمی استین هامو بالا کشیدم..

موهام رو شونه کردم و دم اسبی بالای سرم بستم...کمی عطر زدم و رژ گلبهی رنگم رو هم به لبهام مالیدم...!

خواستم صندالهامو بپوشم که به یاد خانواده ی طبقه ی پایین از این کار صرفنظر کردم و همونجوری صندلها رو کنار تخت رها کردم...

از پله ها اومدم پایین...پایین پله ها ایستاده بود و پشتش بهم بود...


romangram.com | @romangram_com