#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_129
- وقتی یاسر به سرگرد انتقال داده میشه یعنی حرف اضافه زدن ممنوع و زور بی مود هم بیفایده است....مثل همیشه سرهنگ...امر امر شماست...
احترام رسمی گذاشتم و بی توجه به نگاه غمگین شده ی مرد روبروم از اتاق خارج شدم.....
- سید..چرا اینجوری میکنی آخه؟
اعصابم خط خطی بود و محمد رضا بهترین زمان ممکن رو برای رژه رفتن روض انتخاب کرده بود...!
- علیرضا بفهم چی میگی؟!
- چی میگم؟ بابا مجبوریم میفهمی؟...مجبوریم...باید یه مدت گم و گورش کنیم...منم پیشنهاد بدی ندادم...گفتم ببریمش توی یکی از خانواده های نیروهامون...به عنوان مهمان!
میگرن لعنتی هم توی ان اوضاع ؛ خوب وقت حضورش را پیدا کرده بود...!
قرص سر درد رو از جیب کتم در اوردم و بی اب یکی توی دهنم انداختم...
- علیرضا..جلوی سرهنگ نمی تونم دربیام با لطف سرهنگ بودنش...به لزف فرمانده بودنش. اما از پس تو یکی خوب بر میام...
قدمی جلو گذاشتم و با دو انگشت اشاره و وسطم روی گیج گاهش ضربه ی ای زدم..
-این تو چی کار گذاشتن؟.شک دارم هم جنس خاک و خول ساختمون هم باشه!خلا تمام..! دِ اخه احمق این دختر با این سر و وضع رو میخوای با کدوم منطق و استدلالی بچسبونی به خانوادت؟...
لبخند مسخره ای کرد و گفت:
ـ والا سر و وضعش رو قبول دارم یه ذره به ما نمیخوره اما خوب با منطق دوست خواهر بودن و مهمون بودنش تو تهرون میچسبونم تو خانوادم....
سری از روی تاسف تکون دادمو شوت نهایی رو کوبوندم تو دروازه...!
ـ شک دارم که سی سالت باشه..شک دارم...علیرضا کدوم خواهرت؟...اعظم که 35 سالشه و بوشهر زندگی میکنه یا شادی که 23سالشه و دانشجوی اصفهانه....اینا به کنار به نظرت امکان داره اجازه بدن دختره رو ببری توی خونه ای که جمعا و کلا 4 مذکر توش زندگی میکنن؟...تو و پدرت و داداشای دوقولوت...؟!
مثل بادکنک بادش خالی شد و نیشش جم...!
ـ اکه هی...خوب ..خوب....
ـ خوب چی؟ جان علیرضا سرم داره منفجر میشه، کمتر در و گوهر بریز بیرون...
- پس چیکار کنیم؟
پرونده رو توی کیف چرم اصل قهوه ای رنگ گذاشتم و به سمت بیرون فدم برداشتم....
- فعلا هیچی...به لطف در و گوهر افشانی جناب عالی از اعصاب تعطیلم..بزرا بمونه برای وقتی که حالم بهتر شد....
علیرضا به دنبالم اومد و در اتاق رو بست و قفل کرد...
romangram.com | @romangram_com