#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_128
سرمو از روی تکیه گاه صندلی برداشتم و کمی خودمو به جلو کشیدم...
- سرهنگ نظر منو نگفته میدونید! دوباره تکرار سوال وقتتون رو بی ثمر میکنه..!
سرهنگ لبخند همیشگیشو حفظ کرد...
-میدونم پسر میدونم....اما هنوزم به عنوان مغز متفکر عملیات بهت نیاز دارم...
- من اگه مغز متفکر عملیاتتون بودم که خیلی کارها اونجور که میخواستم انجام میگرفت....
پرونده رو بستو از حالت خنده رو بودنش بیرون اومد....
خوب شد!
اون حالت ؛ حالت حرف زدن با من نبود...
تم جدی بودنش اَنگ خودمه...!
- نیازی به کنایه زدن نیست....
و جواب من سکوت بود...
و سکوتم همون رضای به حرفش بود...!
خیرگی چشماش تاوان این رضایت بود...
- یاسر...من هنوزم سر حرفام و دخالتام هستم...مطمئن بودم این دختر بهمون کمک میکنه و این اتفاق افتاد. حالا ما موظف هستیم جونشو حفظ کنیم تا اون گروهک تروریستی نه از عملکرد برنامه مطلع شن و نه از اطلاعات محرمانه ی ما که این دختر میدونه....
- حرفاتون درست سرهنگ. اما میدونید این حفاظت قراره چقدر طول بکشه؟..ما هنوز نمیدونیم که هویت این خانم لو رفته یا نه؟ شاید هنوز لو نرفته باشه و نخواد رفت پس لزومی به این همه محافظه کاری نیست....
برای همه ی پافشاری های جواب قاطع و منطقی داشتم..
اما سرهنگ پیر مثل همیشه از زور قدرت و جبر و ستاره های روی شونش استفاده کرد تا حرف به کرسی بنشونه و راه به جایی که میخواد ببره و صد البته منو هم همراه کنه....
- سرگرد...من نمیتونم همچین ریسکی کنم....باید یک مدت این دختر رو تحت نظر بگیریمش...اونم تحت تدابیر شدید امنیتی. شاید مجبور باشیم یه مئت اونو از خونه و خانواده اش و هر چیزی که بهش مربوط میشه؛ دور نگه داریم....
بحث بیفایده بود...!
وقتی قدرت؛ قدرت نمایی میکرد....
پرونده ها رو جمع کردم و از روی صندلی بلند شدم..
من معتقد به بیفایده بودن این کاربودم وتا اخرش پای همین اعتقاد میمونم...!
romangram.com | @romangram_com