#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_119
وارد خونه شدیم...
ـ سلام بر سید جوان...کیف احوال؟
مرد تقریبا هم سن وسال مردک بداخلاق و اخمو ( سرگرد میرحسینی) داشت باهاش احوالپرسی میکرد....
ـ سلام....از ظواهر امر تو بهتری.....
مرد خنده ای کرد و چرخید طرف من...
ـ سلام خانم امین...خوش امدین!.
از رفتار و حرفی که زد متعجب شدم....اونقدر که توی صورتم معلوم بود مرد فهمید..!
خیلی خوش خنده بود...
ـ خانم امین بفرمایید...تعجب نکنین خیلی ها منتظرن تا شمارو ببینن...بفرمایید لطفا...
ـ ممنون..
به طرف اتاقی راهنمایی شدم..وارد اتاق شدیم.مردی سن وسال دار روی مبل نشسته بود .
این آقایی که همراهم بود سرگرد محمد رضا عطایی بود.
بعد از تعارف زدن و نشستن مارو تنها گذاشت و رفت...
ـ خوب دخترم فکر کنم بهترین راه باز کردن گفتگو این باشه که من خودمو معرفی کنم...سرهنگ رضا احمدی نصیر هستم...فرمانده ی عملیات های ضد جاسوسی...
چی گفت؟!....
ضد جاسوسی؟.....جاسوس/؟
نمیدونم این روزها مردم خوب میتونستن از روی صورتم حرفهامو بخونن یا صورت من زیادی تابلو بود...!
ـ دخترم خیلی چیزها هست که باید گفته شه...باید باهامون همکاری
کنی...میدونیم که برنامه نویس ویروس cancer شماهستی....
میان حرفش پریدم...بی انصافی بود این لقب ویروس...!
ـ cancer ویروس نیست...
چند ثانیه نگاهم کرد...در باز شدو سرگرد اخمو وارد شد....
romangram.com | @romangram_com