#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_118

بعد از خروج اون؛ زنی چادری که هخون سروان شاهینی بود وارد اتاق شد....

مجبرم کرد تا لباسم رو عوض کنم؛ وسایلم رو جمع کنم.....

از ظاهر امر پیدا بود که میخواستن برم گردونن تهران....

باید چیکار میکردم...؟

ای کاش میتونستم به سهراب خبر بدم....

ای کاش میشد...!

مسافت چند ساعته تا تهران رو با ماشین سرگردمیرحسینی که بعدا فامیلیش رو فهمیدم ؛ طی کردیم....

به محض ورودمون به تهران...به حرف اومدم...

-منو کجا میبرین؟

از توی آیینه نگاهی بهم انداخت....

- جایی که خیلی راحت بتونید حرف بزنید....!

- چیزی برای گفتن ندارم....

- مطمئنید خانم غوغا امین...؟

نه....

مطمئن نبودم.....

- میخوام به برادرم خبر بدم..

- به موقعش...!

- همین الان..

تیز نگاهم کرد و این تیزی لبهامو بهم دوخت.....!

با رسیدن به مکان مورد نظر همگی پیاده شدیم.

یه ساختمان سه طبقه توی یکی از محله های متوسط تهران...

هیچ کدوم از افرادی که همراهم بودن لباس پلیس تنشون نبود!


romangram.com | @romangram_com