#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_114

سرش رو خم کرد و از زیر پام عبور کردو پشتم ایستاد...

تا خواستم بچرخم سمتش با ضربه ای که از پشت بهم زد نقش زمین شدم....

فرصت نداشتم....باید درمیرفتم....

برگشتم و در همون حین دستم رو پر از خاک کردم تا مرد جلو اومد پامو با دستاش بگیره ...

خاک رو روی صورتش پاشیدم و از خوش شانسیه من عینکش هم از روی صورتش افتاده بود...

خاک مستقیم توی چشماش فرود اومد....

دستاش بالا اومد و من از زیرش در رفتم...

اما جون سخت تر از این حرفها بود تا بلند شدم با یه چیز خیلی محکم به پشت سرم زد...

دنیا تار شد....هیچی نفهمیدم....چشمام روی هم افتادن....

بوی عطر تلخی مشامم را پر کرد....

پلکام لرزید و بازشون کردم...

چند ثانیه طول کشید تا مغزم لود شد...توی اتاق خودم بود ...توی ویلا..

یعنی اینها همه خواب بود...؟

نفس راحتی کشیدم و نیمخیز شدن...

اما ...

با وجود مردی که طلبکارانه روی صندلی نشسته بود و خیره به صفحه ی لبتاپ چشم دوخته بود ؛ فهمیدم کابوس حقیقت داره...

چند ثانیه نگاش کردم...اما اون تغییر پوزیشنی نداد....خودمو عقب کشیدم و به تخت تکیه دادم...

مسلما فهمیده بود به هوش اومدم....

بالاخره جرات کردم حرف بزنم.

- چی از جونم میخواین؟

بدون اینکه زاویه دیدشو تغییر بده جواب داد..

- دونده و رزمی کار خوبی هستین...


romangram.com | @romangram_com