#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_106
بعد از نگاه کردن به آیینه و راضی شدن از ظاهرم از اتاق اومدم بیرون.....
سهراب و شهبد و زینت دور سفره ی کوچک که روی زمین انداخته شده بود..
خدمه ها رو دو روز اول عید مرخصی دادم.....
بعد از اومدن سهراب همشون رفتن....
سال تحویل شد...
امسال شروع نشده دوست داشتم......
نمیدونم چرا اما حس میکردم این سال با تمام سالهای قبل فرق داره....
یه فرق اساسی...!
ـ خوب...خوب..مبارک باشه...امیدوارم امسال هم به امید آدم شدن سپری کنی....
به حرف مسخره ی سهراب خندیدم...
شهبد دست زینت رو بوسیدو با سهراب روبوسی کرد....
منم باهاش دست دادم...
با سهراب و زینت هم همین طور....
ـ هووووی سهراب خان.... عیدی رو رد کن بیاد....
سهراب از لحن طلب کارانه ی من خندش گرفت...
ـ زرشک....چه پرروان مردم...عیدی هم میخوان....برو ننه خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه....شپش هم ته جیب ما بشکن نمی اندازه...!
با مشتی که نثار بازوش کردم خفه شد...!
ـ ای الهی دستت بشکنه دختر....
ـ من ننه ام؟...گگمشو....خودتو توی آیینه دیدی/....؟ خسیس....
شهبد از خنده سرخ شده بود....
رومو به حالت قهر برگردونم سمت زینت که حالا از چشماش اشک جاری بودو از لبهاش خنده.....!
شهبد دست کرد کیف پولش رو باز کرد و یک تراول نو از توش کشید بیرون...!
romangram.com | @romangram_com