#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_104

نامفهموم گاهش کردم....

نگاهم رو خوند...!

دست به گردنش برد و عین همون پلاک رو از گردنش بیرون کشید...!

ـ این رو میبینی؟...داخل دلش جانم رو نگه میداره...میخوای ببینی؟

فقط سکوت جواب من بود...!

پلاک از هم باز شد و یک تار موی فر فری سیاه رنگ کوتاه داخلش بود...

ـ میدانی این چیه؟ تار موی شوهرم...عشقم...12 سال دارمش ..تنها یادگاری که ازش دارم و برام مونده.....جسد و قبرش باهم....

لبخند تلخی زدم...خوش به حال اون مرد....چنین عشقی ستایش کردن داره....!

ـ گردنبند رو میخوام....میدینش بهم لطفا؟...

خندید....سر تکون داد...

از کیف پولم چند تا تراول در آوردم و گذاشتم روی دامنش....

سرخوشانه خندید....

تا خواستم بلند شم..دستم رو گرفت..نگاهش کردم....

ـ دخترجان غم رو تو چشمات میبینم..وقتشه که باهاش آشتی کنی...دنیا قد چشم به هم زدنه...لذت ببر تا دیر نشده...!

سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم....

چشم چرخوندم...نگاهم ثابت مرد جوونی شد که به محض دیدنم سریعا موضعش روعوض کرد...انگار که داره دنبال چیزی میگرده....!

بی خیال اون مرد راهمو پیش گرفتم.....

چند تا مغازه رو رد کردم و یکسری وسیله خریدم....

دنبال یک ساک دستی بزرگی میگشتم که چند تا مغازه بالاتر چشمم به ساک فرشی افتاد....

تا خواستم از عرض کوچه رد شم سنگینی بارهام و خیسی زمین باعث شد پام سر بخوره و به کسی برخورد کنم. چنگ انداختم ولبه ی کت بارونی اون مرد رو گرفتم...

کمی که نقطه ی حالت تعادل رو پیدا کردم ، نفسی راحت کشیدم....

به سمت مرد نگاه کردم...همون مرد جوانی بود که توی بازارچه دیده بودمش...رنگش حسابی پریده بود و انگار خیلی ترسیده بود....


romangram.com | @romangram_com