#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_102
یه فرصت طلایی که بدون هیچ کل کلی بتونم به کارم برسم...
شهبد و سهراب قرار شد 29 اسفند بیان باغچه....!
هر دوشون تا نیمه های شب مشغول حساب کتاب های مربوط به کارشون بودن....!
5 روز فعالیت cancer رو کم کردم تا شک برانگیز نباشه...
امروز برای اولین بار قرار بود اولین ایمیل اطلاعاتی کد نویس شده رو برام بفرسته...!
چشمام به inbox ایمیل مونده بود....!
به محض دوباره رفرش کردن صفحه دیدن ایمیل تمام جودم پر از غرور شد...
اطلاعات رو باز کردم....باورم نمیشد.....
محرمانه ترین اطلاعات فردی راجب به یکی از بزرگان سیاسی بود....
وحشتی تمام وجودم رو در برگرفت....اما نمیتونستم بی تفاوت باشم....
قصد من فقط امتحان کردن برنامم بود...
.دلیلی برای نگه داری از اون اطلاعات نداشتم......
باید یک هفته ای cancer رو استوپ میکردم....بعد از یک هفته به کل از سایت میکشیدمش بیرون....!
******
نگاهی توی آیینه کردم.....
میخواستم امروز از خونه بزنم بیرون و کمی هوا بخورم..
جاده ی منتهی به باغچه کمی خاکی و سنگ لاخ بود....
هوا هنوز زمستونی بود فرداشب سهراب و شهبد می اومدن باغ..!
بافت مشکیمو کمی بیشتر دور خودم پیچیدم و راه خاکی رو که کمی هم شیب دار بود به سمت پایین اومدم....!
توی بازار چه ی قدیمی دنبال یه سری وسیله میگشتم....
یه گردنبند چوبی قشنگی به چشمم خورد....
روی گردنبند طرح ترمه ی کوچکی حکاکی شده بود....
romangram.com | @romangram_com