#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_101
فقط امیدوار بودم اگر ردیابی میشه بی مبدا شناسایی شه....همین...
15 ثانیه گذشت.... احساس کردم چیزی داره آروم راه گلوم رو به سمت بالا طی میکنه....
نمیدونم اما برای اولین بار در 26 سال عمرم معنای واقعی غلط کردن رو از عمق وجودم درک کردم.....!
دیگه توانایی نگه داشتن بالا تنم رو نداشتم...... از پشت خودمو پرت کردم و توی مبل فرو رفتم.....
هر ثانیه که میگذشت یک اینچ قلبم تا مرز انفجار نزدیکتر میشد...
26....
27..
28...
29....
30.
اووووووووووووووووووووووف.. .
باورم نمیشد..!
لو نرفت.... ردیابی نشد....
نمیدونم اما اونقدر ذوق زده و هیجان زده شده بودم که حتی متوجه ی جیغی که از خوشحالی کشیدم؛ نشدم...!
احتیاط شرط عقل بود و لازمه کار من....
حالا که بدون هیچ اتفاق بدی تونستم وارد سایت شم پس قطعا میتونم ادامه بدم...
صبح فردا به سهراب خبر دادم که عید رو هم میخوام توی باغچه بمونم....
باورش نمیشد اما خوب محال بود من چیزی رو بخوام و بهش نرسم....!
رستاک توی این مدت خیلی کم تماس میگرفت.....
و صد البته مریلا....
انگار هردوشون با هم قرار گذاشته بودن تا اطلاع ثانوی بی خیال من بشن...
این بد نبود برام...!
romangram.com | @romangram_com